مهاجر آسمانی


 

 

وقتی تو خودت گیر می کنی 
 
وقتی همه چیز برات میشه یه سوال !
 
وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی
 
وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی
 
وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی 
 
وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره ..
 
وقتی مجبوری خودتم گول بزنی 
 
وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!
 
وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست
 
وقتی می دونی همه چی دروغه
 
وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی
 
وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..
 
وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت
 
وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته 
 
وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه
 
وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..
 
 وقتی نباید اونی باشی که هستی 
 
وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست ! 
 
وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن  
 
وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه
 
وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...
 
وقتی................................
 
میشی اینی که من الان هستم
 

نویسنده : - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


خم زلف تو دام کفر و دین است ز کارستان او یک شمه این است
جمالت معجز حسن است لیکن حدیث غمزه‌ات سحر مبین است
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشم سیه صد آفرین باد که در عاشق کشی سحرآفرین است
عجب علمیست علم هیت عشق که چرخ هشتمش هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد حسابش با کرام الکاتبین است
مشو حافظ ز کید زلفش ایمن که دل برد و کنون دربند دین است

نویسنده : - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست
هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست

نویسنده : - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

۱) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه، اگه خنگ باشی تو وقت معلمو. 

۲) دنبال پول دویدن بی فایده است، چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو. 

۳) عاشق شدن بی فایده است، چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو. 

۴) ازدواج کردن بی فایده است، چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر. 

۵) بچه دار شدن بی فایده است، چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن. 

۶) پیک نیک رفتن بی فایده است، چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری. 

۷) رفاقت با دیگران بی فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن. 

۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن. 

۹) انقلاب کردن بی فایده است، چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و دوست اعدامت میکنه.

۱۰) ایمیل فرستادن بی فایده است، چون یا خوب مینویسی که مطلبتو به اسم خودشون میفرستن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

 


نویسنده : - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

کاظم رستمی شاعر جوان و متعهد کشورمان به مناسبت ایام سوگواری حضرت فاطمه(س) شعری سروده است. این شعر که «صبح تصویر» نام دارد به شرح زیر است:

صبح، می‌بارد نیلی از پلک نگاه
می‌‌نوازد نرم، سرمای پگاه

دست آرام نسیم از موی مه
ترد، می‌موید به گلبرگ گیاه

از نیام نای حق هو می‌کشد
یا کریم مانده در شولای آه

ابر بغض آمد بهارم غم گرفت
غربت تاریخ می‌بارد به چاه

زهر صبری در گلویی گر گرفت
دل دل تصویر می‌رامد به راه

شرم شعر از وصف ماه خون چکان
می‌زند در ذهن بیدل نبض آه

آهی از تصویر قمری خون گرفت
رنگ نیلوفر گرفت آهنگ ماه

کیف اصبحتِ دلیل خلق نور؟
رنگ رو بر سر دل باشد گواه...

آه یادت رفت شعر نو بهار
غنچه سرخ شقایق‌ها سیاه

عیش مردم را منقص کرده‌ای
غم اگر داری که دارد این گناه؟

قصه کوته می‌شود چندی دگر
عیشتان دائم شود زین گاه گاه

می‌پرد قمری، بسان سینه سرخ
می‌برد او را سلیمان، شامگاه

خط خون و صبر سابیدن به زخم
تا طلوع عصر شاه کم سپاه

*****
خط سرخ امروز هم خط غم است
جام زهر و فتنه... لؤلؤ، قتلگاه

حیدر ای هوی یتیمان فدک
ای ولی مطلق ای تنها پناه

ذوالفقارت سایه بر بحرین کن
شیعه جز دستت ندارد تکیه گاه

آن یدالله اجابت کن قنوت
گو بیاید وتر دین حق ز چاه

رایت دین محمد بر شود
یا اله آمین و یا الله آه


نویسنده : - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  




وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم

و همچنان تنها می مانیم

نویسنده : - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

جواب تشکر را با تواضع،
             جواب کینه را با گذشت،
            جواب بی مهری را با محبت،
                     جواب ترس را با جرأت،
                         جواب دروغ را با راستی،
                             جواب دشمنی را با دوستی،
                                  جواب زشتی را به زیبایی،
                                        جواب توهم را به روشنی،
                                             جواب خشم را به صبوری،
                                               جواب سرد را به گرمی،
                                         جواب نامردی را با مردانگی،
         جواب همدلی را با رازداری،
    جواب پشتکار را با تشویق،
جواب اعتماد را بی ریا،
              جواب بی تفاوت را با التفات،
                جواب یکرنگی را با اطمینان،
                  جواب مسئولیت را با وجدان،
                    جواب حسادت را با اغماض،
                       جواب خواهش را بی غرور،
                          جواب دورنگی را با خلوص،
                            جواب بی ادب را با سکوت،
    جواب نگاه مهربان را با لبخند،
      جواب لبخند را با خنده،
          جواب دلمرده را با امید،
    جواب منتظر را با نوید،
جواب گناه را با بخشش،
 
هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابی بدهی ،یک روزی ، یک جوری ، یک جایی به تو باز می گردد ...



نویسنده : - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

زگرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت

بیا که این رمد* چشم عاشقان تو ای شاه
نمی رمد مگر از توتیای گرد سپاهت

بیا که جز تو سزوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سود کمربند کهکشان به کلاهت

جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت

برو به کنج خراباتت ای ندیم گدایان
تو بختت آن نه که راهی بود به خلوت شاهت

در انتظار تو می میرم و در این دم آخر
دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بر دمید و من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت

تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه می کند به دوده آهت

کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای سلاطین که می شود پر کاهت

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سرجهاد تویی و خداست پشت و پناهت

خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری
تو شهریار خمیدی به زیر بار گناهت

استاد شهریار


نویسنده : - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت
می‌گوید:

پدر چهار تا بچه این‌ها را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ها را مرتب کنید تا من
برگردم. می‌خواست ببیند کی چه کار می‌کند. خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه
می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند برای خودش.

یکی از بچه‌ها که گیج بود یادش رفت. یادش رفت. سرش گرم شد به بازی و خوراکی و
این‌ها. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید.

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من
نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند.

یکی که خنگ بود، وحشت گرفتش. ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد جمع کنیم، مرتب کنیم.

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب
می‌کرد همه‌جا را. می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد، بعد می‌رود چیز خوب
برایش می‌آورد. هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد.
می‌دانست که هم ‌این‌جا است. توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید
باز من کارهای بهتر می‌کنم.

آخرش آن بچه‌ شرور همه جا را ریخت به همدیگر. هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این
دارد می‌خندد. خوشحال است، ناراحت نمی‌شود. وقتی همه جا را ریخت به هم، همه چیز که آشفته شد، آن وقت آقا جان آمد. ما که خنگ بودیم، گریه کرده بودیم، چیزی
گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد. زرنگ باش. خنگ
نباش. گیج نباش. شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش. زرنگ باش، نگاه کن پشت پرده رد تنش را ببین و بخند و کار خوب کن. خانه را مرتب کن.


نویسنده : - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


 

غزلی به‏ مناسبت آغاز امامت مهدی موعود(عج)

اگرچه بلبل گلزار عشق پر بسته است
به‏رویش از همه سوی ره گذر بسته است

به قطره قطره خون جگر خورم سوگند
که جز به‎روی توام دیدگان‌ تر بسته است

شود ز لاله خونین تربتم معلوم
که داغ عشق تو بر گوشه جگر بسته است

اسیر پنجه شیطان نفس خود گردد
هر آنکه سیم دل او به سیم و زر بسته است

«به یازده خم می‌ گر چه دست ما نرسید»
بده پیاله که یک خُم هنوز سربسته است

تو ای خمار قدح‏نوش باده ازلی
بکوب خانه ساقی، مگو که در بسته است

غلام درگه سلطان دین بود «عنقا»
از آن به خدمت مردان حق‌ کمر بسته است

«عباس عنقا» از شاعران آئینی و دبیر انجمن نغمه‌سرایان مذهبی شرق تهران


نویسنده : - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


دوست بسیار عزیزی داشتم که تو عملیات خیبر و تو طلاییه در کنارم شهید شد و اتفاقا  عکس لحظه شهادتشم از اون عکسای ماندگار شد که شاید خیلی ها دیده باشن و اگه فرصتی شد یه روزی عکسشو هم اینجا میذارم چون همه عکسای جبهمو اسکن کردم!

بگذریم

این حمید شمس ما تو وصیت نامه زیبا و خواندنیش یه جمله داره که در حین مناجات هاش میگه: خدایا شیطان با ما نقد معامله میکنه و تو با بندگانت نسیه. چیزی قریب به این مضمون. ظاهرا تو ادبیات و اشعار فارسی هم چیزی مشابه این داریم حالا یادم نیست که تو مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری هست یا شاعری دیگه. مدتی این قضیه فکر منو مشغول کرده بود که آیا این موضوع رو میشه تعمیم به کل داد و اینکه بگیم هر لذتی در این دنیا شیطانی است یا اینکه در قیاس با لذت های نفسانی است. همه لذت ها هم اینطور نیست که گناه باشد. مثلا شما به کسی در خفا کمک میکنی و احدی خبردار نمیشه اما در درونت کیف میکنی از این کار. یا اینکه مثلا در یک روز برفی نشستی پشت پنجره و با یه لیوان نوشیدنی داغ داری بهترین کیفو میکنی. آیا اینها هم شیطانیه یا گناهه؟

دو سه جایی هم با دوستام بحثشو کرده بودم تا اینکه چند شب پیش استاد عزیز حاج آقا مجتبی مطالبی رو گفت که انصافا دلم نیومد اینجا نیارمش.

چون نمیخوام مطلب طولانی بشه و خارج از حوصله بشه تا اونجا که میشه به اختصار و موجز اینجا تقدیمتون میکنم:

دنیا «نقد» است
به یک زبان بسیار ساده ما داریم التذاذات و تنعّمات دنیوی را شهود می‬ کنیم، اینها حاضر است و به تعبیر ساده «نقد است». در این شبهه ‬ای نیست و این حرف، حرف درستی است. ایشان می‬ گوید: یکی از راه‌های فریب شیطان با کمک از همین واقعیت است. به تعبیر ما شیطان برای انسان یک برهان و قیاس منطقی درست می‌کند و انسان را فریب می‌دهد، به این شکل که می‌گوید: لذت‬های دنیایی که همه با تمایلات نفس ما همسو است، چه مال و چه جاه، نقد است؛ در مقابل لذت‌های اخروی مثل حور و قصور و دیگر مسائل نفسانی، همه نسیه است. هر نقدی بهتر از نسیه است. در نتیجه، التذاذات دنیایی بهتر از تنعمات آخرت است.

لذات نفسانی آخرت نسیه است
البته دقت کنید که مقابله در مورد نفسانیات است، نه لذت‌های معنوی. یک وقت اشتباه نشود! همه اینهایی که گفتیم، چه دنیایی آن و چه آخرتی‌اش، نفسانی است. فرق این است که تمامی التذاذات نفسانی دنیوی نقد است ولی تمامی التذاذات نفسانی اخروی نسیه است. من مقید هستم که بگویم التذاذات نفسانی، وگرنه التذاذات معنوی، غیر نفسانی است. اینها با هم فرق دارند، چون ممکن است انسان در همین‌جا لذت‬های معنوی را بچشد در حالی که این لذت‌ها نفسانی هم نیستند. خوب دقت کنید! این حرف‌ها، حرف‬های دقیقی است و چون بزرگان اهل کلام ما به این مطالب اشاره داشتند، مجبور شدم اینها را بگویم.
در این صغری بحثی نیست که لذت‌های نفسانی دنیا، نسیه است. کبرایی که در کنار این قضیه می‬گذارند و با آن نتیجه می‌گیرند این است که هر نقدی بهتر از نسیه است. من همه بحث را در قالب منطقی ریختم تا همه متوجه شوند.

همیشه نقد بهتر از نسیه نیست!
جواب این است که ما صغری را قبول داریم که این لذت‌ها نقد است و آن نسیه، لذت‬های اخرویه که مربوط به مشتهیات نفس است، نسیه است، اما بحث بر سر کبری است. کبرای شما خراب است. هر نقدی بهتر از نسیه نیست. این یک مغالطه است. تعبیری که ایشان دارد، این است که «اذا کان متماثلین کماً و کیفاً»، در صورتی نقد بهتر از نسیه است که دو مورد از نظر کمی و کیفی، مثل هم باشند. پس هر نقدی بهتر از نسیه نیست.
حالا یک مثال خیلی ساده می‬زنم؛ تماثل از نظر کمی یعنی مقدار، مثل این است که یک مشتری آمده و می‬ خواهد جنسی را بخرد. او ده تومان می‬دهد، مشتری دیگری هم می‌آید و می‬ گوید: من هم برای این جنس ده تومان می‌دهم، اما نقد نمی ‬دهد، می‌گوید: دو ماه دیگر می‌دهم. اینجا مسلماً نقد بهتر از نسیه است و در این شبهه ‬ای نیست. اما یک مشتری آمده و ده تومان می ‬خرد، مشتری دیگری آمده و بیست تومان می‬ خرد و می‬ گوید دو ماه دیگر بیست تومان را می‬ دهم. اگر سوخت نداشته و احتمال تخلف او منتفی باشد و قیمت جنس هم در عرض این مدت، دو سه برابر نشود، شما چه کار می‬ کنی؟ جنس را ده تومان می‬ دهی؟ یا می‬گویی نه! چون سوختی در کار نیست و صد درصد قیمت را به من می‬ دهد، بیست تومان را انتخاب می‬ کنی؟ اگر قیمت از نظر مقدار دو برابر دیگری است، اصلاً قابل قیاس با آن نیست. حالا از نظر کیفی مثال این است که: یک منبع این طرف و منبع دیگری آن طرف است که از نظر مقدار برابرند. در یکی برنج نامرغوب است و در دیگری چیزی نیست، اما به شما می‌گویند با همان هزینه دو ماه دیگر برنج صدری اعلا به تو می‬دهیم. کدام را قبول می‌کنی؟! چه کسی گفته است که هر نقدی بهتر از نسیه است؟ این حرف در صورتی درست است که دو چیز از نظر کمیت و کیفیت مساوی باشند، اما اگر تفاوت داشته باشند چه؟
   
حرفی بر خلاف نظام بشری!
اگر بخواهیم این حرف را بپذیریم، نظام بشریت از بین می ‬رود. در تمام چیزهایی که مربوط به کشت و زرع است، انسان نقد را می‌دهد برای نسیه. شما که یک من گندم را در خاک می‬ریزی، دیوانه هستی؟ می‬گویی شش ماه دیگر ده من خواهد شد. اگر کسی بگوید: دیوانه! هر نقدی بهتر از نسیه است! چرا یک من را از دست دادی؟ به عقلش شک نمی‌کنی؟! آیا کسی این حرف را می‬زند؟ اصلاً و ابداً! تمام عقلای عالم دارند این کار را انجام می‬دهند. پس تمام این معاملات نسیه که در عالم انجام می‬‬شود، دیوانگی است و همه اینها دیوانگان هستند؟! هر نقدی بهتر از نسیه است، غلط است. این قضیه کلی نیست.

دنیا کشت‌زار آخرت است
لذا این قیاس یک مغالطه است و باطل است. حالا من می‌گویم مشکل کجا است. مشکل از اینجا نیست، مشکل تو در جای دیگر است. حتی ما این تعبیرات را نسبت به دنیا و آخرت، داریم که «الدنیا مزرعة الآخرة» این تشبیه، همان مثالی است که درباره زراعت و کشت زدم. البته روایت دیگر داریم که از نظر مضمون شبیه به آن است؛ «بِالدُّنْیَا تُحْرَزُ الْآخِرَة» یا «الْمَالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الحَیَاةِ الدُّنْیَا وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ حَرْثُ الْآخِرَةِ» دنیا کشت است و با دنیا آخرت به دست می‌آید. این مطلب را در روایت هم داریم.

بی تعارف؛ قیامت را قبول ندارید!
مشکل جای دیگری است. این‌طور نیست استدلال شد و انسان با این قالب‌ها اشتباه نمی‌کند، مشکل این است که یا اصل قیامت را قبول نداری و باور نداری، یا اگر منکر معاد نیستی، در آن مردد هستی و یقین به قیامت نداری! مثل کسی که می‌گوید من یقین ندارم این مشتری که رقم بالاتری گفته، پولم را سر دو ماه به من بدهد. یعنی تو زبان وحی و زبان عقل را باور نداری! مشکلت اینجا است. قرآن می‬گوید «وَ فیها ما تَشْتَهیهِ الْأَنْفُسُ»، من عمداً این آیه را آوردم، چون لذات نفسانی را مطرح کرده است «وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ وَ أَنْتُمْ فیها خالِدُونَ» حتی جاودانه بودن و دوام زیست را هم با اصل زیستن و خوش بودن را مطرح می‬کند؛ هم خوش باش را نفسانی دارد و هم همیشه بودن را. آنچه نفس‬های شما آرزو می‬کند و چشم‬های شما از آن لذت می‌برد، در بهشت هست و شما همیشه آنجا هستید. این، هدف هر انسانی است و فطرت هر کس این را می‌خواهد. همه چیز در بهشت هست ولی تو به این وعده خدا اعتماد نداری.

آخرت بالاتر از آن است که به بیان آید
البته مطلب بالاتر از این است و همین نعمت‌های اخروی مربوط به نفس، با التذاذات نفسانی و دنیوی اصلاً قابل قیاس نیست. علی(علیه‬السلام) فرمود: «کُلُّ شَیْ‏ءٍ مِنَ الْآخِرَةِ عِیَانُهُ أَعْظَمُ مِنْ سَمَاعِهِ» هر چیزی از امور اخروی که به آن برسی و در روز قیامت آن را ببینی، خیلی بزرگتر از شنیدن آن است و بزرگتر از آن چیزی است که به گوش تو خورده است. حتی این توصیف که در قرآن آمده است و به گوش ما خورده است، نیز چیزی نیست که در قیامت خواهی دید. حضرت می‬گوید: تو نمی‬توانی این آیات را هم درست درک کنی! مشکل این است که معاد و وعده‌های خدا به باورت نیامده و در باورت نمی‌گنجد. این مشتری، خدا است. « إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة» و او از وعده خود تخلف نمی‌کند.

روگردانی از دنیا، اثر ایمان به آخرت
این است که در روایت آمده است: «مَنْ أَیْقَنَ بِالْآخِرَةِ لَمْ یَحْرِصْ عَلَى الدُّنْیَا» «من أیقن بالآخرة أعرض عن الدنیا» کسی که به روز جزا یقین و باور داشته باشد، دیگر به این دنیا نمی‬چسبد، مدام حسرت آن را نمی‌خورد و می‬ خواهد که آن را رها کند. علی(علیه‬السلام) در نهج ‬البلاغه تعبیری دارد که من عین آن را می‌خوانم؛ «أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا اللَّهَ فَمَا خُلِقَ امْرُؤٌ عَبَثاً فَیَلْهُوَ وَ لَا تُرِکَ سُدًى فَیَلْغُوَ»، مردم شما بیهوده آفریده نشده‌اید! عمرتان را به بازی گوشی نسپارید! شما هم به خودتان واگذار نشده‌اید! «وَ مَا دُنْیَاهُ الَّتِی تَحَسَّنَتْ لَهُ بِخَلَفٍ مِنَ الْآخِرَةِ الَّتِی قَبَّحَهَا سُوءُ النَّظَرِ عِنْدَهُ» دنیا آن‌قدر زیبا نیست که در چشم شما زیبا جلوه ‬کرده است به خلاف آخرت که بد و زشت در ذهن شما تصویر شده است. این‌طور که شما گمان می‌کنید، نیست! « وَ مَا الْمَغْرُورُ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الدُّنْیَا بِأَعْلَى هِمَّتِهِ کَالْآخَرِ الَّذِی ظَفِرَ مِنَ الْآخِرَةِ بِأَدْنَى سُهْمَتِهِ» فریفته دنیا هر چقدر هم در نیا به بالاترین پیروزی‌ها برسد و لذاتش را بیابد، هم‌چون کسی نیست که از آخرت به کمترین نصیب برسد! حضرت می‌گوید: لذت دنیا اگر هم زیاد باشد در مقابل لذت آخرت کم است. آن را زیاد کرد و این را کم کرد تا بگوید اینها قابل قیاس نیستند. تو هنوز نفهمیده‬ای که التذاذات اخروی چیست.

آخرت‌طلبی سخت است، مثل دنیاخواهی
مرحوم ملاصدرا(رضوان ‬الله ‬تعالی ‬علیه) در ذیل این قیاس، مطلب دیگری می‌گوید که البته من آن را ساده می‬کنم. آدم می‌گوید: من اگر بخواهم همه محرمات را ترک کنم و به همه واجبات عمل کنم، خیلی فشار دارد، مشقت دارد، زحمت دارد. ایشان جواب این حرف را با یک روایت می‬گوید. روایت از موسی‬ بن‬ جعفر( علیه‬السلام) خطاب به هشام‌ بن‌ حکم است که حضرت فرمودند: «یَا هِشَامُ إِنَّ الْعَاقِلَ نَظَرَ إِلَى الدُّنْیَا وَ إِلَى أَهْلِهَا فَعَلِمَ أَنَّهَا لَا تُنَالُ إِلَّا بِالْمَشَقَّةِ» انسان وقتی به دنیا می‌نگرد، می‌یابد که برای هر نعمتش باید تلاش کند. آیا تو خیال کردی که دنیا همین‌طور بدون زحمت به دست می‌آید؟ یعنی کسانی دنیا را می‬آورند و می‬گذارند خدمت شما و تقدیمتان می‬کنند؟ این هم مشقت دارد. دنیا به دست آوردن ولو اینکه دین هم نداشته باشی ولی بخواهی از مسیر صحیح انسانی به آن برسی سختی و زحمت دارد.

کدام سختی کشیدن دارد؟!
«وَ نَظَرَ إِلَى الْآخِرَةِ فَعَلِمَ أَنَّهَا لَا تُنَالُ إِلَّا بِالْمَشَقَّةِ» هر دو تا زحمت دارد. حالا کدام را انتخاب کنم؟ عقل چه می‌گوید؟ دو کار وجود دارد که هر دو هم سختی دارد. بحث انتخاب است. صحبت سر این است که عاقل کدام را انتخاب می‬ کند؟ « فَطَلَبَ بِالْمَشَقَّةِ أَبْقَاهُمَا فعلم» عاقل به دنبال چیزی می‬رود که لذتش دائمی است، نه آن که موقت است و روزی از دستش می‌رود. نعمتی که باقی و جاودانه است را باید انتخاب کرد. به همه زبان‌ها، زبان فلسفه، وجدان و ... با ما صحبت کرده‌اند تا مطلب را به همه ما بفهمانند و جای هیچ ابهامی نباشد. پس قضیه چیست که ما دنیا را انتخاب می‌کنیم؟ بدون هیچ تعارفی، قیامت باورمان نیامده است.


اصل مطلب این است که ما یا قیامت باورمان نیامده و وعده الهی را قبول نداریم و فقط با زبان می‬ گوییم که قیامت را قبول داریم، یا فقط احتمالش را می‬ دهیم، حال آن‌که احتمال به درد نمی‬خورد. از آن طرف، لذات حیوانی دنیایی با امیال نفسانی ما همسو است و در تمام ابعاد هم این‌گونه است، لذا اینها هم جلوی زبان عقل را می‬گیرد و هم جلوی زبان وحی را می‬ گیرد. عقلت از کار می‬افتد و وحی هم به دردت نمی‌خورد.


نویسنده : - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.

 

من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت، همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش، به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

 

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و روزنامه می‌مونه، یک اطمینان برات درست می‌کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می‌تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می‌کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمیکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می‌کنی و همیشه ولع داری که تا جاییکه ممکنه ازش لذت ببری شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه! این تفاوت عشق و ازدواجه!


نویسنده : - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


به خدا گفتم : « بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من ابراش مال تو دریا مال من موجش مال تو

ماه مال من خورشید مال تو ... »

خدا خندید و گفت : « تو انسان باش ، همه دنیا مال تو ...»

....

من هم مال تو


نویسنده : - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٢
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo