شعر امام از نظر شیوه سبک عراقی است در این سبک شعر از سطح به عمق راه یافته و زیبایی های جان را توصیف می کند. از اینروست که بیشترین سروده های عرفانی فارسی در این قالب سروده شده است.
باد نوروز وزیدست به کوه و صحرا
جامه عید بپوشید چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نَبُود راه به دوست
نازم آن مطربِ مجلس که بُوَد قبله نما
صوفی و عارف از این بادیه دور افتادند
جام می گیر ز مطرب که روی سوی صفا
همه در عید به صحرا و گلستان بروند
منِ سرمست ز میخانه کُنم رو به خدا
عید نوروز مبارک به غنی و درویش
یارِدلدار ز بتخانه دری را بگشا
گر مرا ره به در پیر خرابات دهی
به سر و جان به سویش راه نوردم، نه به پا
سالها در صف ارباب عمائیم بودم
تا به دلدار رسیدم، نکنم باز خطا
مرا دوباره سبز کرد
کسی که چشمهای او برای من کرامت است
مرا دوباره عاشق پرنده و درخت کرد
مرا دوباره با نوازشی پر از بهار کرد
مرا دوباره با ترانه ای پر ازنشاط کرد
کسی که آسمان بر او سلام کرد
شبیه شعر شبیه زندگی
شبیه یاسهای کوچه باغ آرزو
مهاجر آسمانی
باغ غزل حافظ باغی ست سرشار از طراوت وعطر خوش بهار. باغی ست لبریز از گلها، شکوفه ها، غنچه ها و جوانه های بهاری. باغی ست سرسبز و شکوفان، معطر از شمیم نسیم بهاری: بهاری جاودانه که پر است از زیبایی گلهای همیشه بهار امید و آرزو، و غرق در رایحه جان پرور بالندگی.
حافظ در دیوان شعر خود، حدود چهل بار به بهار، نوبهار، بهاران و نوبهاران اشاره کرده است. بهار او پایان دهنده ناز و نخوت خزان است. بهاری است که پاییز را به خواری فرو می افکند، زیر پا می گذارد و می گذرد:
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
بــــــهار دلـــکش رســـــید و دل به جــا نباشد
از آن کــــه دلــــبر دمـــــی به فکـــــر ما نباشد
* * *
در این بـــهار ای صــــنم بیـــا و آشــــتی کــن
که جنــــگ و کــــین با مــــن حزین روا نـباشد
* * *
صبحدم بلبل، بر درخت گل، بخنده می گفت
نازنیـــــنان را، مه جبیـــنان را، وفــــــا نباشـد
* * *
اگــــر کـــــه با این دل حـــزین تو عـهدُ بستی
عزیز مـــــن با رقـــیب مـــن، چـــرا نشستی؟
چرا دلــــــم را عــزیـــز مـــن از کــینه خستی
* * *
بیــــا در بــرم از وفـا یک شب، ای مه نخشب
تـــازه کــــن عهـــدی کـــــــه بــــر شکـــستی
رُوِیَ عَنِ الباقر عَلَیْهِ السَّلامُ قالَ: وَ اللهِ لا یُلِحُّ عَبْدٌ مُوْمِنٌ عَلَی اللهِ عزّوجلّ فی حاجَتِهِ اِلّا قَضاها لَهُ [1] سوگند به خداوند که اگر بندهای مومن در حاجت خود که از خداوند متعال میخواهد، اصرار و التماس کند، خداوند حاجت او را برآورده میکند. رُوِیَ عَنِ الصادق عَلَیْهِ السَّلامُ قالَ: اِنَ اللهَ عزّوجلّ کِرِهَ اِلْحاحَ النّاِس بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ فِی المَساَله وَ اَحَبَّ ذلِکَ لِنَفْسِهِ اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ یُحِبُّ اَنْ یُسْاَلَ وَ یُطْلَبَ ما عِنْدَهُ [2] خداوند متعال دوست ندارد و متنفر است از این که بندهای نسبت به بنده دیگری برای گرفتن حاجت و در خواستی اصرار کند ولی اصرار و التماس به خودش را دوست دارد و براستی که خداوند عزّوجلّ دوست دارد که از او سوال و درخواست شود و از آن چه که در نزد اوست درخواست و طلب شود.
از یکی از بزرگان نقل شده که ما در روایاتمان خیلی کم داریم که معصوم نسبت به یک مطلبی قسم خورده باشد. اگر در روایات و یا دعاها معصوم قسم یاد کرده باشد؛ یعنی بی برو برگرد قطعاً همین طور است. کلمه الحاح به معنای اصرار و التماس و اعتماد به خداوند است و اینکه معصوم قسم خورده است، امر، خیلی مهم است. اصرار و التماس به همراه اعتماد که امر درونی است از دل بر میآید، برای درخواست و حاجتی معقول و مشروع و با توجه به مصلحت انسان در امور معنوی و مادی از خداوند متعال، بی برو برگرد برآورده میشود و مهمترین عاملی که مانع از استجابت دعا میشود، گناه و نافرمانی خداوند است. اگر انسان شرایط استجابت دعا را فراهم نماید، حتماً دعا مستجاب میشود و اگر نشد برای او حسنه و ثواب نوشته میشود؛ پس دعایی نیست که بهره و یا فایدهای نداشته باشد. خداوند از اینکه انسان از دیگری حاجت و درخواستی داشته باشد و برای آن اصرار و التماس کند، بدش میآید؛ ولی با اصرار و التماس به خود او نه تنها حاجت را برآورده میکند، بلکه این حالت را دوست دارد. اگر انسان حاجت معقول و مشروع داشته باشد و نخواهد حقوق کسی را ضایع کند و بین او و خدا نفاقی نباشد و از خدا بخواهد امام(علیه السلام) قسم خورده که حاجت او روا میشود.
از صدای سخن عشق نشنیدم صدایی خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار برفت
امروز سالگرد شهادت مهدی باکری هستش. فرمانده لشکر عاشورا. در عملیات بدر و در حین عقب نشینی و در حالی که مجروح شده بود و تو قایق در حال آوردنش به سمت خاک ایران تو جزیره مجنون بودن قایقش در اثر شلیک گلوله آرپی جی دشمن منفجر میشه و غرق میشه و مفقود. جالبیش اینه که سال قبلش برادرش حمید که معاونش هم بود هم تو عملیات خیبر تو همین منطقه شهید و مفقود میشه و از اون روز آقا مهدی دیگه آروم و قرار نداشته. آخرین مکالمه اش تو بی سیم با محسن رضایی و به خصوص شهید احمد کاظمی بوده که احمد کاظمی خیلی تلاش میکنه بره کمکش اما نمیشده بره اونور و بعد کلی اصرار که مهدی برگرد. از بهشت براش میگه مهدی و آخرین جمله اش اینه که تو بهشت منتظر همگی شما هستم. اینجا جام خیلی خوبه. خوش به سعادتش. اگه وقت شد چند تا از خاطراتشو اینجا میگم فقط یه کوچولو اینکه خیلی گمنام بود و نمی خواست شناخته بشه و همیشه هم لباس خاکی بسیجی تنش بود. یه روز دم دستشویی های پادگان لشکر تو اهواز بین دو تا بسیجی دعوا و بگو مگو میشه. اآقا مهدی هم اونجا بوده و وساطت میکنه و میگه دعوا نکنین خوب نیست. یکی از اونا برمیگرده و بهش میگه تو چیکاره هستی و اونو میگیره به باد کتک. اینم هیچی نمیگه یهو یه نفر اینو میشناسه و میگه چی کار میکنین این آقا مهدیه و فرمانده لشکره. اونا خیلی شرمنده میشن و مهدی ناراحت که چرا اون معرفیش کرده. خداییش ما کی هستیم و اونا کی بودن.
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم
در میان لاله و گل آشیانی داشتیم....
شپدری در تربیت پسر کوچک خود ، هم وافری بخرج میداد و بسیارمواظب بود که به فرزندش هرگز دروغ نگوید . او میخواست که اعتماد پسرک به او هرگز از بین نرود .
پدر رفتار خود را تا سن چهار سالگی فرزندش ادامه داد تا اینکه دریافت اینک ممکن است فرزندش به سادگی گول بخورد چرا که او با اطمینان کامل به هر آنچه پدر میگفت باور داشت و این امر باعث باعث اضطراب پدرش شده بود ، لذا تصمیم گرفت که بتدریج به فرزندش بفهماند که ممکن است برخی ازسخنان دروغ و بی اساس باشند
بدین ترتیب پدر اقدام به گفتن سخنان نادرست و اشتباه نمود اما طوری رفتار کند که فرزندش بتواند آنها را براحتی کشف نماید و برای شروع ، کارش را با دروغهای بزرگ شروع کرد که شامل بخش کوچکی از حقیقت نیز بودند ، بنابراین روزی به فرزندش گفت : " پسرم ، هوا چقدر تاریک شده است ؟! "
پسرک نگاهی به بیرون از پنجره انداخت و گفت : " اما هوا هنوز روشنه که ! اشتباه نمیکنی پدر ؟ ! "
پدر چشمکی زد و گفت : " عزیزم اگر چشمهایت را ببندی ، خواهی دید که همه جا تاریکه "
فرزند به این گفته پدرش خندید ، چرا که براحتی دریافت او دروغ میگوید . چندین هفته بدین منوال گذشت و عاقبت پسرک دریافت که چگونه با دروغها برخورد کند و بدین نحو مهارت مهمی را در زندگی فرا گرفت و دیگر امکان گول خوری و آسیب پذیری پسرک برای همیشه منتفی شد
ابنعربی، فیلسوف را به معنای محبالحکمه، و فلسفه را حبالحکمه میشناسد. این را در فتوحات میگوید.
بحث زیبایی و زیبایی شناسی از نظر ابنعربی، انصافاً بحث گستردهای است، اما در این فرصت تنها میتوان یک جمله دربارهاش گفت. به طور کلی ما زیبایی را مولد عشق میدانیم، بحث زیبایی شناسی خیلی مهم است، تعریفی هم از آن نداریم، با این همه بحثی که درباره زیباییشناسی شده است اما هنوز فلسفه زیبایی برای ما روشن نیست. ابنعربی میگوید بیایید تا به یک صورت دیگر حرکت کنیم تا به زیبایی برسیم. زیبایی شناسی یعنی با عقل زیبایی را ادراک کردن و شناختن. در معرفتشناسی ابن عربی، عقل جایگاهی ندارد، بنابراین ما در زیبایی شناسی ابنعربی، یک طور دیگر حرکت میکنیم. او میگوید این طور نیست که زیبایی مولد عشق باشد، اگر از یک طرف دیگر حرکت کنید، زیبایی عوض میشود و عشق است که مولد زیبایی است. اگر توانستید نسبت به چیزی دل ببندید، همه چیز آن را زیبا میبینید.در واقع در ابنعربی زیباشناسی به زیبابینی تبدیل میشود. زیبابینی هم همانی است که حافظ میگوید:
|
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن |
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن |
وقتی عالم و آدم را دوست داشتیم و به آنها عشق ورزیدیم و فهمیدیم که همه تجلی خدایند و خدا جمیل است، آن وقت همه چیز عالم زیبا خواهد بود.
آقایی از رفتن روزانه به سر کار خســـــــته شده بود ، در حالی که خانـــــــمش هر روز در خانه بود !
او می خواســـــــت زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد ...
بنابراین شروع به دعا کرد :
خدای عزیز! من هر روز سر کار می روم و بیش از ۸ ساعت بیرونم در حالیکه خانمم فقط در خانه می ماند! من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد ؟!
بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده جای ما با هم عوض بشه !!!
خداوند ، با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد ...
صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد ، بچه ها رو بیدار کرد و لباسهای مدرسشون رو آماده کرد ...
بهشون صبحانه داد ، ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و اونها رو به مدرسه برد...
وقتی برگشت خانه رو جارو کرد، برای گرفتن پول به بانک رفت ، بعد به بقالی رفت،ساعت یک بعد از ظهر بود و او برای درست کردن رختخوابها ، به کار انداختن لباسشویی ، گرد گیری و تی کشیدن آشپز خانه ، رفتن به مدرسه و آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل ، آماده کردن عصرانه و گرفتن برنامه بچه ها برای تکلیف منزل ، اتو کشی و مرتب کردن میز غذا خوری ، نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در بعد از ظهر و ... عجله داشت !
(از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد ....)
در ساعت ۲۳ : ۰۰ در حالی که از کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود، به رختخواب رفت در حالیکه باید رضایت همسر در رختخواب را هم تامین می کرد...
صبح روز بعد بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب گفت :
خدایا من چه فکری می کردم ؟!! برای ناراحتی از موندن زنم در منزل سخت در اشتباه بودم ، لطفا و خواهشا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم (غلط کردم به خدا) !!!
خداوند پاسخ داد :
پسرم ، من احساس می کنم تو درس خودت را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ...
گفته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت براستی چنین است فته اند اسبی به بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را انتظار می کشم .
می گویند آن مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .
از گفته های شیرین حاج اسمعیل دولابی:
هر وقت در زندگیت گیری پیش آمد و راه بندان شد ، بدان خدا کرده است ، زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی ؟ هر کس گرفتار است در واقع گرفته یار است .
شرح استاد : هر موقع انسان در محیط زندگی و اداره اش و موقعیت اجتماعتیش گیر کرد و راه بندان شد و هر چه هم تلاش کرد دید راه باز نمی شود این را باید بداند که این راه بندان را خدا پیش آورده است . خدا راه را بست تا شما بروی پیش خدا . هر چه هم تلاش کنی نمی توانی راه را باز کنی چون راهی را که خدا ببندد احدی نمی تواند آنرا باز کند جز خود خدا .
علت اینکه خدا راه را می بندد برای این است که دلش برای تو تنگ شده بود . چون می خواهد تو را خصوصی ببیند . راه را بست تا بروی پهلوی خدا .
لذا وقتی در زندگی راه بندان شد در آنجا خیلی زور نزن ، بدان با زور تو آنجا راه باز نمی شود . آن کسی که راه را بسته فقط او می تواند راه را باز کند .
راههای آسمونی رو بلد نیستیم اما راههای زمینی رو خوب بلدیم
|
آبی به صورتم زدم و از روی سنگها به بالای چشمه خزیدم. نسیم خنکی، پوستم رو نوازش داد. خنک تر شدم.حس خوبی پیدا کردم. این همون نسیمی بود که چند لحظه پیش خوشه های یکدست و شیطون گندم زار رو رقصونده بود و احتمالا بعد از من سراغ موهای شانه نکرده دخترک میرفت تا اونا رو از روی پیشونیش کنار بزنه و افق دیدش رو وسیع تر کنه. چقدر آروم و بی ادعا حتی صبر نکرد تا حضورش به اثبات برسه . ایکاش هممون مثل نسیم باشیم. محبت کنیم و بگذریم فقط همین!
|
قانون و میوه
در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد .»
این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید .
مدتی بعد ، آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند .
اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند . خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند .»
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد ...
کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند ...
اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند...!
از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها" (پائولو کوئلیو)
جمله روز : بسیاری از مردم دعا نمی کنند بلکه فقط التماس می کنند. جرج برنارد شاو
خدایعزیزم، اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه، زیباست (چون دلی زیبا داره)، درجه یکه (چون تو دوستش داری و بهش نظر کرده ای)، قدرتمند و قوی و استواره ( چون تو پشت و پناهش هستی) و من هم خیلی دوستش دارم. خدایا ، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همۀ بهترین ها باشه. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاالله. خدایا ، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه
خداوندا ، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما ، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونه ات و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که تا آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینۀ توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود.
اینم شرح احوال مختصری در باره حاج آقا

مرحوم حاج اسماعیل دولابی از بزرگان اهل معرفت بودند که در پی کسب رضایت پدر، دست ازخواستة
قلبی و آرزوی بزرگش که تحصیل علم در حوزة نجف اشرف بود برداشت و به همین سبب مورد عنایت ویژة
حضرت اباعبدالله الحسین(ع) قرار گرفت. شرح ماجرا را از زبان خودشان پی میگیریم.
در ایّام جوانی به همراه پدرم به نجف اشرف مشرّف شده بودم. به شدّت تشنة علوم و معارف دینی بودم.
با تمام وجود خواستار این بودم که در نجف بمانم و در حوزه تحصیل کنم ولی پدرم که مسن بود و جز من پسر
دیگری که بتواند در کارها به او کمک کند نداشت، با ماندنم در نجف موافق نبود.
در حرم امیرالمؤمنین(ع) به حضرت التماس میکردم که ترتیبی دهند که در نجف بمانم و درس بخوانم و آن قدر
سینهام را به ضریح فشار میدادم و میمالیدم که موهای سینهام کنده و تمام سینهام زخم شده بود. حالم به
گونهای بود که احتمال نمیدادم به ایران برگردم. به خود میگفتم یا در نجف میمانم و مشغول تحصیل میشوم
و یا اگر مجبور به بازگشت شوم همین جا جان میدهم و میمیرم. با علما نجف هم که مشکلم را در میان گذاشتم
تا مجوّزی برای ماندن در نجف از آنها بگیرم به من گفتند که وظیفة تو این است که رضایت پدرت را تأمین کنی و
برای کمک به او به ایران بازگردی. در نتیجه نه التماسهایم به حضرت امیر کاری از پیش برد و نه متوسّل شدنم به
علمای مرا به خواستهام رساند. تا اینکه با همان حال ملتهب همراه پدرم به کربلا مشرّف شدیم. در حرم حضرت
اباعبدالله(ع) در بالاسر ضریح حضرت همه چیز حل شد و آن التهاب فرو نشست و کاملاً آرام شدم. به طوری که
هنگام مراجعت به ایران حتی جلوتر از پدرم و بدون هر گونه ناراحتی به راه افتادم و به ایران بازگشتم.
در ایران اوّلین کسانی که برای دیدن من به عنوان زائر عتبات به منزل ما آمدند دو نفر آقا سیّد بودند. آنها را به
اتاق راهنمایی کردم و خودم برای آوردن وسایل پذیرایی رفتم. وقتی داشتم به اتاق بر میگشتم جلوی در اتاق
پردهها کنار رفت و حالت مکاشفهای به من دست داد و در حالی که سفره به دست بود حدود بیست دقیقه در جای
خود ثابت ماندم. دیدم بالای سر ضریح امام حسین(ع) هستم و به من حالی کردند که آنچه را میخواستی از حالا
به بعد تحویل بگیر. آن دو آقا سیّد هم با یکدیگر صحبت میکردند و میگفتند او در حال خلسه است. از همان جا
شروع شد. آن اتاق شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزاخانة اباعبداللّه بود و اشخاصی که به آنجا
میآمدند بیآنکه لازم باشد کسی ذکر مصیبت بکند میگریستند. در اثر عنایت حضرت اباعبدالله(ع) کار به گونه
ای بود که خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقا جان، مرحوم آیت الله شیخ محمّد بافقی، مرحوم آیتالله
شاهآبادی، بدون اینکه من به دنبال آنها بروم و از آنها التماس و درخواست کنم، با علاقة خودشان به آنجا
میآمدند. بعد از آن مکاشفه، به ترتیب به چهار نفر برخوردم که مرا دست به دست به یکدیگر تحویل دادند. اوّلین
فرد آیتالله سیّد محمّد شریف شیرازی بود. همراه او بودم تا این که مرحوم شد. وقتی جنازة او را به حضرت
عبدالعظیم بردیم. آیتالله شیخ محمّد بافقی آمد و بر او نماز خواند من که دیدم شیخ هم بر عزیزم نماز خواند و هم
از مرحوم شیرازی قشنگتر است جذب او شدم، به گونهای که حتّی همراه جنازه به قم نرفتم. خانة شیخ را پیدا
کردم و از آن پس با شیخ محمّد بافقی مرتبط بودم تا اینکه او هم مرا تحویل آیتالله شیخ غلامعلی قمی ملقب
به تنوماسی داد.
من هم که او را قشنگتر دیدم از آن پس همراه وی بودم. در همین ایام با آیتالله شاهآبادی هم آشنا و دوست
شدم و با وی نیز ارتباط داشتم. تا این که بالاخره به نفر چهارم، آیتالله شیخ محمّد جواد انصاری همدانی که
شخص و طریق بود بر خوردم. او با سایرین متفاوت بود. چنین کسی از پوستة بشری خارج شده و آزاد است و هر
ساعتی در یک جای از عالم است. یک استوانة نور است که از عرش تا طبقات زمین امتداد دارد و نور همة اهل بیت
در آن میلة نور قابل وصول است.
اوّل اهل عبادت، مسجد رفتن، محراب ساختن و امام جماعت بردن بودم. بعد اهل توسّل به اهل بیت(ع) و گریه و
عزاداری و اقامة مجالس ذکر اهل بیت(ع) شدم. تا اینکه در پایان به شخصی برخوردم و به او دل دادم و از وادی
توحید سر درآوردم. خداوند لطف فرمود و در هر یک از این کلاسها افراد برجسته و ممتاز آن کلاس را به من نشان
داد؛ ولی کاری کرد که هیچ جا متوقّف نشدم. بلکه تماشا کردم و بهره بردم و عبور کردم تا اینکه به وادی توحید
رسیدم.
در طول این دوران همیشه یکّهشناس بودم و به هر کسی که دل میدادم، خودم و زندگی و خانوادهام را قربانی
او میکردم تا اینکه خود او مرا به بعدی تحویل میداد و من که وی را بالاتر از قبلی میدیدم از آن پس دور او
میگشتم.
به هر تقدیر همة عنایاتی که به من شد از برکات امام حسین(ع) بود. از راه سایر ائمه(ع) هم میتوان به مقصد
رسید، ولی راه امام حسین(ع) خیلی سریع انسان را به نتیجه میرساند. چون کشتی امام حسین(ع) در
آسمانهای غیب خیلی سریع راه میرود، هر کسی که سیر معنوی خود را و حرکتش را از آن حضرت آغاز کند،
خیلی زود به مقصد میرسد
بخندیم ، امّا سرمایه خنده ما، گریه دیگران نباشد.
اگر انسان ها می دانستند که عامل اساسی ترین خنده های آنان ، هماهنگی مرموزی با گریه های آنان دارد، عظمت دیگری داشتند.
مزرعه سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو