درمتن زیر نتیجه آزمایشات ایجاد محدودیت برای برخی موجودات زنده عنوان شده، بسیار جالب است ، حتما بخوانید،
براستی آنچه تا کنون درباره ناتوانی های ما به ما گفته شده چه تاثیر عمیق و پنهانی بر ما ذهن ما دارد
نتیجه آزمایشات بر حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور محدودیتهای ذهنی تحمیل شده از طرف محیط بر ما تاثیر می گذارد. آزمایشات انجام شده بر کک، فیل و دلفین مثال خوبی هستند:
ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند .اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد .
کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و پایین می افتد . دوباره می پرد و همان اتفاق می افتد! این کار مدتی تکرار میکند . سر انجام در ظرف را بر می داریم و کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع! سرپوش برداشته شده درست است و محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت همچنان ادامه دارد!
فیلها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد . پای فیلهای سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند . بچه فیلها را با طنابهای بلند و فیلهای بزرگ را با طنابهای کوتاه به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیلهای پرقدرت به سادگی می توانند میخ طنابها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند !
علت این است که آنها در بچگی طنابهای بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند و سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند!
از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند و می ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته اند.
دکتر ادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیتهای تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم "میتوانید بر خود غلبه کنید " است
در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود . دلفین به سرعت ماهیها را می خورد . دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار میگیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آنها می آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ماهیها را ندیده می گیرد . محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهیها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد ؟ دلفین از گرسنگی می میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد .
از آنجا که نحوه ی عملکرد مغز جانوران از این نظر بسیار شبیه به هم است ما می توانیم از این آزمایشات بفهمیم که ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند. به ما می گویند یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود محدودیتهای ذهنی به محدودیتهای واقعی تبدیل می شوند و به همان محکمی!
باید این سوال مهم را از خود بپرسیم که چه مقدار از آنچه ما واقعیت می پنداریم، واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست؟!"
جایی که برای کرم ابریشم پایان دنیاست پروانه ای متولد می شود
برای پروانه شدن راه زیادی لازم است. باید قبل از آن به قدر کافی شجاع شد
باید فهمید که پرواز آن قدر ها هم که فکر می کنیم ، ساده نیست.
باید دانست که اگر ترس در دل راه یابد ، سقوط حتمی ست.
برای پروانه شدن ، گذشتن از تنگنای پیله های در هم تنیده شده زندگی لازم است.
گاه چنان این پیله ها در هم گره خورده اند که خستگی در تک تک سلول های بدن خانه می کنند و
این خیال به وجود می آید که رهایی غیر ممکن است
ولی تنها کسانی می توانند پروانه شوند که بیش از همه امید داشته باشند و البته صبر...
پروانه به ناچار باید پرواز کند و شرط اول پرواز ، گشودن بال هاست.
بال های ضعیف و رنجور ، پروانه را از پرواز باز می دارد. شرط دیگر ,نترسیدن از ارتفاع است.
پروانه بودن ، قلب پروانه ای می طلبد. و احساس پروانه ای، برای یافتن گل ها
برای درک زندگی و این که در نگاه کسانی که معنی پرواز را نمی فهمند هر چه اوج بگیری کوچکتر می شوی
این طنزنامه رو امروز تو ایمیلم دیدم. گفتم بذارم اینجا یه جورایی فقط بخندیم! شاد باشید 
روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
'آیا این تبر توست؟' هیزم شکن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوش حال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. '
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. ' تو تقلب کردی، این نامردیه '
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز 'نه' می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز 'نه' میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده !!!
کیست که از دو چشم من در تو نگاه می کند
اینه ی دل مرا همدم آه می کند
شاهد سرمدی تویی وین دل سالخورد من
عشق هزار ساله را بر تو گواه می کند
ای مه و مهر روز و شب اینه دار حسن تو
حسن ، جمال خویش را در تو نگاه می کند
دل به امید مرهمی کز تو به خسته ای رسد
ناله به کوه می برد شکوه به ماه می کند
باد خوشی که می وزد از سر موج باده ات
کوه گران غصه را چون پر کاه می کند
آن که به رسم کجروان سر ز خط تو می کشد
هر رقمی که می زند نامه سیاه می کند
مایه ی عیش و خوش دلی در غم اوست سایه جان
آن که غمش نمی خورد عمر تباه می کند
دنبال مطلبی در رابطه با رابطه محبت و شناخت بودم که آیا محبت از روی احساس است یا شناخت؟ آیا با شناخت هر چیزی محبت یا نفرت بیشتر می شود یا کمتر و ارتباط اینها با هم چگونه است. به نظرات جالبی برخوردم:
غزالی در کتاب گرانسنگ خود، احیاء علومالدین مینویسد: «محبت متصور نمیشود مگر بعد از شناخت؛ زیرا انسان چیزی را دوست نمیدارد مگر این که آن را بشناسد. بنابراین، جماد متصف به حب نمیشود؛ چون فاقد اداراک و شناخت است. لذا حب از خواص موجود زندهای است که دارای شعور است.» صدرالمتالهین نیز محبت را این گونه تعریف میکند: «محبت عبارت است از: ابتهاج به شیئ یا از شیئای که موافق با طبیعت انسان است، اعم از این که آن شیئ یک امر عقلی است یا حسی، حقیقی باشد یا ظنی.»
علامه طباطبایی(ره) نیز میفرماید: «یکی از معانی وجدانی که با آن سروکار داریم، «حب» است که آن را در خوراک و زن و مال و جاه و علم به کار میبریم و میگوییم: «فلان غذا را دوست دارم، زن را دوست دارم، مال و جاه و علم را دوست دارم». غذا را دوست دارد؛ چون موجب کمال جسم است. همچنین علاقه انسان به مال و جاه و علم نیز، علاقه به کمال است. بنابراین، حب و دوستی عبارت است از تعلق وجودی و جذب خاص شعوری بین علتی که انسان را به کمال میرساند و بین معلول تکامل یافته. حال فرق نمیکند که این علت، غذایی باشد که انسان میخورد، یا بهره و لذتی باشد که از زن میبرد یا مالی باشد که در آن تصرف میکند، یا اعتباری که از آن استفاده مینماید، یا معلم و آموزگاری که از آن دانش میآموزد.»
علامه طباطبایی(ره) معتقد است: حب و دوستی عبارت است از تعلق وجودی و جذب خاص شعوری بین علتی که انسان را به کمال میرساند و بین معلول تکامل یافته. حال فرق نمیکند که این علت، غذایی باشد که انسان میخورد، یا بهره و لذتی باشد که از زن میبرد یا مالی باشد که در آن تصرف میکند، یا اعتباری که از آن استفاده مینماید، یا معلم و آموزگاری که از آن دانش میآموزد.
برگرفته از کتاب آیین مهرورزی شهیدحجت الاسلام کاشفی(حجتالاسلام والمسلمین شهید محمدرضا کاشفی دارای کارشناسی ارشد الهیات با تالیفات متعدد، حضور فعالی در سالهای جنگ تحمیلی داشت و به افتخار جانبازی نایل آمد و سرانجام پس از سالها تحمل رنج، بر اثر صدمات ناشی از جنگ در سال 1385 به شهادت رسید.)
بنابراین تعاریف، محبت فرع شعور و شناخت است و تا موجودی به چیزی شناخت پیدا نکند، نسبت به او نه حب دارد و نه بغض. امام صادق(ع) نیز فرمودهاند: «الحب فرع المعرفة». این یک واقعیت است که شناخت هر چیزی ریشه میل یا تنفر انسان نسبت به آن چیز است. در صورتی که انسان چیزی را بیابد که حقیقتا برای او منفعت دارد، به آن میل و محبت پیدا میکند و برای جلب آن و به دست آوردنش، یا کسب رضایتش نهایت تلاش را میکند.
این خاطره مربوط به یه فرمانده عراقی هستش که در جنگ اسیر شده و یه خاطره هولناک از فرمانده رده بالاترش سرهنگ طالع دودی(فرمانده لشکر نهم عراق). هیچی نمیگم چون هنگ کردم:
بوی باروت مرد و زخم گلوله در تن انسان بیش از صد نشان و مدال ارزش دارد. اما همه این ارزشها برای رزمندگان اسلام است. زخمی که می تواند شفیع باشد در روز موعود. اما من این سعادت را نداشتم و آنقدر در تنگنا قرار گرفته بودم که تنها آرزویم تمام شدن جنگ بود یا اسیر شدن به دست نیروهای با ایمان شما. من کشور شما را یک کشور اسلامی می دانم و احساس غرور میکنم که بگویم در ایران اسلامی اسیر هستم. احساس غربت نمی کنم اما از اینکه ناخواسته به جنگ شما آمده بودم ،احساس شرم می کنم. اصلا دلم نمی خواست در این جنگ کوچکترین آسیبی ببینم و این ننگ را تا ابد برای خودم حفظ کنم ،و مردنم در جهت تحقق امیال شیطانی و حیوانی شخص صدام حسین باشد .حیات ،حقی است که خداوند به من عطا فرموده و باید در راه او صرف کنم نه در راه جنگ افروزی که بساط شیاطین را می خواهد رونق ببخشد. متاسفانه من روزهای بسیار سختی را در جبهه ها گذرانده ام. بعضی از این روزها شاهد حوادثی بوده ام که هرگز قادر به فراموش کردنشان نیستم و به عنوان یک مسلمان مادامی که زنده ام یک گوشه از قلبم در سوگ عزیزان شما افسرده است.
شما شاید نام سرهنگ طالع دودی را شنیده باشید.او فرمانده لشکر نهم عراق است. من در تیپ … واحد تانک این لشکر خدمت می کردم و فرمانده یگان تانک بودم. این سرهنگ یکی از مهره های مزدور و کثیف شخص صدام حسین است. او جنایات بی شماری را در ایران مرتکب شده است، به خصوص در اوایل جنگ. خودم ناظر یکی از این جنایات هولناک بودم و دیگری را یک افسر دیگر {برایم تعریف کرده است} او از دوستان من است و دو درجه از من بالاتر است و خوشبختانه او هم اسیر شده و زنده است . دقیقا هفته های اول جنگ بود. چند روستای سوسنگرد { ما این شهر را خفاجیه می نامیم} توسط واحدهای این لشکر ، یعنی لشکر نهم ، به فرماندهی سرهنگ طالع دودی ، به اشغال کامل در امد . در یکی از این روستاهای اشغال شده که قسمتی از آن ویران شده بود هنوز عده ای از سکنه بودند . وقتی به این روستا رسیدیم و مستقر شدیم با سکنه کاری نداشتیم زیرا بسیاری از آنها افراد مسن و از کار افتاده بودند و جوان در این دهکده نبود . بیشتر پیرزنها و پیرمردها و تعداد زیادی، بیش از حد معمول، کودک بودند. می دانید که عربها پر اولادند.
سکنه این روستا بسیار وحشت زده بودند . حضور ما آنها را ترسانده بود. ما بسیار کم احتمال می دادیم که خطری از جانب این سکنه بیچاره تهدیدمان کند و لذا کاری به کارشان نداشتیم. این وضع تا روزی که سرهنگ طالع دودی به این روستا نیامده بود برقرار بود. اما روزی که سرهنگ وارد روستا شد و اهالی روستا را دید دستور داد همه آنهادر میدان روستا جمع شوند همه از مرد و زن و کوچک و بزرگ، حتی یک نفر هم غایب نباشد. حدود چهل و پنج نفر از پیرزن و پیرمرد و کودک و حتی مادرانی با طفل شیرخوار در بغل در میدان نیمه ویران جمع شدند.
سرهنگ طالع دودی دستور داد همه آنها همان جا که هستند بنشینند روی زمین. آنها با ترس و لرز نشستند. سرهنگ گفت جمع تر بشوند. شدند. چند تایی همدیگر را بغل کرده بودند. پیش خودم فکر کردم حتماً سرهنگ می خواهد برای آنها خطابه ای بگوید؛ ولی عجب ساده بودم افراد خودی دور تا دور میدان را خالی کرده بودند. یک تانک در دهانه ورودی میدان و سرهنگ هم کنار آن ایستاده بود. می دانید چه شد؟ سرهنگ فرمان آتش صادر کرد و این جمع روستایی غیر نظامی بی پناه و بی گناه با تیر مستقیم تانک تکه تکه شدند.
روز غم انگیزی بود و منظره ای وحشتناک. گرد و غبار و دود زیادی به هوا بلند شد و تکه های بدن آنها هر کدام به طرفی پرتاب شد و خون میدان را سرخ کرد. منظره جان کندن چند تایی از آنها هنوز در نظرم زنده است.
آن روز گریه کردم، دور از چشم سایر نظامیان. اما می شد کسی را یافت که ناظر این جنایت هولناک تاریخی باشد و احساس سرور کند. سرهنگ طالع دودی که این جنایت یکی از افتخارات اوست. من قبلاً شنیده بودم که برای او اسیر جنگی معنی ندارد ولی باور نداشتم تا اینکه دیدم و باور کردم. خدا لعنت کند او را.
یک لک لک نر در عملی شگفت انگیز همه ساله 13 هزار کیلومتر را برای رسیدن به همسر بیمار و معلول خود پرواز می کند.
با فرارسیدن بهار، "رودان" لک لک نر همانند سالهای گذشته امسال نیز پس از طی یک مسیر 13 هزار کیلومتری از آفریقای جنوبی به کرواسی بازگشت تا همسر

مالنا و رودان
بیمار خود را که "مالنا" نام دارد ملاقات کند.
مالنا، لک لک ماده ای است که به سبب یک جراحت قدیمی قادر نیست مهاجرتی تا این حد طولانی را انجام دهد.
"استیپان فوکیک" زیست شناسی که از سال 1993 به درمان لک لک ماده می پردازد در این خصوص توضیح داد: "رودان هر سال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می گردد و در طول تمام این سالها به مالنا وفادار بوده است. این پنجمین سال پیاپی است که شاهد این منظره بوده ام."
یک بال مالنا در سال 1993 توسط چند شکارچی زخمی شد و به این ترتیب این لک لک ماده برای همیشه از پرواز باز ماند.
امسال ماجرای عشق "رودان و مالنا" مورد توجه بسیار زیاد خبرنگاران و علاقه مندان قرار گرفته و به همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده "برودسکی واروس" در شرق کرواسی گرد هم آمده بودند اما "رودان" بدون توجه به این افراد مستقیما به سوی آشیانه، در جایی که مالنا انتظار او را می کشید پرواز کرد.
براساس گزارش خبرگزاری ایتالیا، این زیست شناس کروات اظهار داشت: "سایر لک لکها به صورت جفت جفت ظرف پنج شش روز آینده به آشیانه های خود باز می گردند درحالی که "رودان" اولین لک لکی است که به مقصد می رسد چون "مالنا" در خانه بی صبرانه انتظار او را می کشد."
به گفته این محقق، همانند پنج سال گذشته ظرف دو ماه آینده چهار پنج جوجه لک لک متولد خواهند شد و "رادون" وظیفه آموختن پرواز به آنها را به عهده خواهد گرفت، چون "مالنا" قادر به انجام آن نیست.
سپس با فرا رسیدن زمستان، جوجه ها با پدر خود به سوی آفریقای جنوبی پرواز می کنند، درحالی که "مالنا" تا بهار آینده در انتظار بازگشت "رودان" وفادار خود در آشیانه خواهند ماند.
The love story of stork "Rodan" and his female partner "Malena" in Brodski Varos in eastern Croatia is the most popular and beloved in their area.
But it is also shows that storks tend to be attached to nests as much as to partners.
Rodan flies to the south and then back each year going 13,000 kilometres through the air just to be with his partner Malena, who cannot fly owing to an injured wing.
Every year, he usually returns at the same time on the same day, but this year he arrived two hours earlier than usual yesterday (Weds).
He is welcomed by numerous residents and journalists, but what he loves the most is his Malena in their nest.
The daily Jutarnji list has reported that Stjepan Vokic has taken care of Malena for the last 17 years since she was injured by hunters who broke her wing and stopped her from flying forever.
Since 1993, Malena has lived in her nest at Vokic’s house.
Stjepan said: "Every year, I worry that Rodan will not return safely to his Malena. I know many other storks return a few days later, but he knows he needs to return home because Malena is waiting for him."
Malena and Rodan have had 32 chicks, and Vokic is assured there will be a lot of small storks in the nest in the future
گر بخواهم علم را تعریف کنم؟
بهتر است بگویی نمیدانم؛ چون هر تعریفی که شما به عنوان یک نوع تفکر از من بکنی، تنها بُعدی از شخصیت من است.
خودت ر ا چطور تعریف میکنی؟
علم چیزیست مثل سکوت کردن، گوش کردن، حفظ کردن و سپس عمل کردن.
مردم از نظر تو چند دستهاند؟
کسی که با من رفیق است، کسی که میخواهد رفاقت کند و خاشاکی که روی آب به هر طرف میرود.
این آخری چه نوع انسانی است؟
کسانی که چیزی نمیدانند، مثل خاشاک روی آب به هر طرف که آب برود، میروند.
رفقای تو چه شکلیاند؟
اگر سکوت کنند، به خاطر بیشتر آموختن و اندیشه کردن است و اگر زیاد بگویند به خاطر زیادی حکمتشان است. اینطور افراد معمولاً صبورند و در زندگی قناعت میکنند.
علم چه ربطی دارد به قناعت؟
اتفاقاً عین ربط است. انسان عالم دل به دنیا نمیبندد، چون دنیا برای او کوچک است و راضیاش نمیکند، پس در انتظار بهترینها از این عروسکهای رنگین میگذرد.
اینطور که معلوم است، تو رابطهای با دنیا نداری؟
اتفاقاً من خود دنیا هستم، اما دنیایی که گذرگاه است و به سمت آخرت میرود، نه خانة کوچکی که از سنگ آرزوها بنا شود.
چه کنیم که همیشه با تو رفیق باشیم؟
با آدمی که با من رفاقت ندارد معاشرت نکنید؛ مثلاً دانشمندی که علمش را به خاطر ثروت و فریب دیگران میخواهد و ضمناً دنیا را هم دوست دارد.
یکبار میگویی تو عین دنیایی و یکبار هم میگویی با آدمهای دنیاطلب نگردیم؛ میشود تکلیف ما را روشن کنی؟
ببینید بحث بر سر هدف و وسیله است. اگر دنیا برای کسی وسیله باشد، برای هدفی دورتر و بهتر، او دنیا را آنطور که خداوند آفریده، خواسته است؛ اما اگر کسی دنیا را هم هدف قرار دهد و هم وسیله، در واقع خودش را نابود کرده است. دانشمند دنیا طلب کسی است که دنیا برای او هدف است، نه وسیله.
کسی هست که در زندگی از او بیزار باشی؟
بله! کسی که مرا در اختیار انسان نادان قرار دهد؛ چون هم شأن مرا پایین آورده و هم در واقع به او ظلم کرده است.
نمیدانم چرا وقتی اسم علم میآید، یک آدم چاق را تصور میکنم؟
چون در عالم دو پرخورند که هیچ وقت سیر نمیشوند؛ یکی انسان دنیاطلب و دیگری دانشجو که هرچه دارد باز هم میطلبد.
وقتی میخواهی استراحت کنی، چهکار میکنی!
روحم را با مطالب شگفتانگیز حکمت استراحت میدهم.
اگر بخواهیم اندیشة کسی را درست کنیم، چه باید بکنیم؟
باید اندیشه را روی پایهاش تکان داد؛ همانطور که فشار هوا کرة زمین را تکان میدهد.
چند واژه میدهم، آنها را معنا کن:
احترام؟
از آنجایی که میآیید، نیست که محترم میشوید، بلکه جایی که میروید، شما را محترم میکند.
اجتماع؟
مجموعهای از اشتباه که باید آنها را تصحیح کرد و مجموعهای از درستیها که باید آنها را آموخت.
زندگی؟
فرهنگ از مرگ و زندگی قویتر است.
از اینکه در گفتگوی ما شرکت کردی بینهایت سپاسگزاریم.
بهترین شیوة قدردانی کردن از علم، پیروی کردن از آن است.
منابع:
1. اصول کافی، باب العلم
2. سیری در نهجالبلاغه، شهید مطهری
3. چنین گفت زرتشت: فردریش نیچه
جریان این جمله خیلی مفصله. فقط همینقدر بدونین که جمله رو قاب بگیرین و به دیفال اتاق نسبش کنین! (میدونم غلت نگیر!)پیشنهاد میکنم شما هم اینکارو بکنین:
« از میان کتابهایت آنهایی را امانت بده که بازگشت دوبارهشان برایت اهمیتی نداشته باشد.»
«جکسون براوون»
جدی بگیرید!
چندبار اتفاق افتاده که ذهنت جرقه بزنه؟ چندبار اتفاق افتاده که این جرقهها رو روی کاغذ بنویسی و ... یا نه اصلاً ننویسی. همین جوری مچالهشون کنی و اونها رو دور بریزی؟ چندبار اتفاق افتاده که فکرهای خودتو جدی بگیری؟!
میدونی چرا این سؤالها رو میپرسم؟ واسه اینکه یه ضرب المثل هلندی میگه:
«هر انقلابی اول به صورت یک فکر کوچک در ذهن یک نفر پدید آمده است»
تذکر: یک نفر (که به دلائل آبرویی نمیخواهد اسمش فاش شود) میگوید: بنویس اگر آدمش تو باشی همان بهتر که آن فکر را بریزی دور!
مشق شب
اگر تو هم مثل همه وقت نمیکنی کارهاتو انجام بدی. اگر همیشه عقب میمونی و کلافه میشی! خلاصه هرچی برنامه میریزی جور در نمیآد!
همین الآن قلم میگیری توی دستت و دهبار از این جمله «پرمود بترا» مینویسی!!!
«هوشمندانهتر کار کنید، نه بیشتر»
تذکر (همان یک نفر): بابا این یه چیزی گفت، تو چرا جدی میگیری!
دیوانة واقعی!
و این هم یک راه حلِ خوب، برای یک مشکل بزرگ:
«زمانی که کتابی را میخوانی و حس میکنی که نویسندهاش دیوانه است؛ احتمال دارد یکی از شما دو نفر دیوانه باشید، مهم این است شخص بداند دیوانة واقعی چه کسی است؟» «چارلز سحترینگ»
تذکر (باز همان یک نفر): البته اگر زیاد اهل مطالعه باشی و یه کمی هم ضرب و تقسیم بلد باشی و آمار بگیری، این مشکل رو بهتر حل میکنی!!!
مهم این است که ستاره باشی!
این جمله رو مینویسم برای اونهایی که بیشتر مواقع از قضاوتشون دربارة آدمها پشیمون میشن!
«به خاطر داشته باشید دربارة اشخاص، قضاوت زودهنگام نکنید. بعضیها دیر به راه میافتند، با این حال ستاره میشوند.»
تذکر (و بازهمان یک نفر): باز هم گلی به گوشة جمال اونهایی که اگر دیر شده، لااقل راه میافتن، ولی تویی که اصلاً راه نیافتادی چی؟
(و اینجاست که از دست آن یکنفر عصبانی میشوم و تهدیدش میکنم که اگر همینطور بخواهد ادامه بدهد نامش را فاش میکنم! او هم از ترس آبرویش دست از سرما بر میدارد!)
وجدان درد!
اگه یه حساب سرانگشتی بکنی؛ اگه سالها و روزها و ساعتهای زندگیتو کنار هم ردیف کنی؛ به چه نتیجهای میرسی؟
«من فقط برای شادی به دنیا نیامدهام، آمدهام کارهای بزرگ انجام دهم»
تذکر: جای آن یک نفر خالی، اگر بود، حتماً میگفت: وجداناً درست حساب کنید تا شب موقع خواب به وجداندرد مبتلا نشوید!
مولوی در اثر جاودان خود «مثنوی» حکایت مردی را نقل میکند که مهمان پیرمردی نابینا شد. مهمان نگاهی به اطراف اتاق میزبان کرد و قرآنی توجه او را به خود جلب نمود.
مرد تعجب کرد که صاحبخانه که نابیناست، چگونه قرآن میخواند؟ چاره را آن دید تا صبر کند شاید معما برایش حل شود.
از قضا شبی صدای خوش تلاوت قرآن توجه مهمان را به خود جلب کرد. وقتی بررسی کرد، میزبان را دید که سر بر قرآن دارد و همچون افراد بینا مشغول تلاوت قرآن است.
با تعجب پرسیدم «تو با این دیدة کور چگونه خطوط قرآن را میبینی و آن را تلاوت میکنی؟» مرد نابینا جواب داد:
از صنع و توان خدا تعجب نکن. من از خداوند خواستهام که چون تمایل شدیدی به تلاوت قرآن دارم، برای تلاوت قرآن دیدگانم را بینا کند. از خداوند ندا آمده است که چون به ما خوشگمان و در هر رنج و زحمت به ما امیدوار هستی، هر زمان که مایلی قرآن بخوانی دیدگانت را بینا میکنیم.»
حسن ظن است و امیدی خوش تو را
که تو را گوید به هر دم برتر آ
هر زمان که قصد خواندن باشدت
یا ز مصحفها قرائت بایدت
من در آن دم وا رهم چشمتو را
تا فروخوانی معظمجوهرا
نکتة محوری در این حکایت، این است که هرگاه بنده به خداوند خوشگمان باشد و در رنج و بلاهایی که به او میرسد، به خداوند امید داشته باشد، درهای سعادت بر او گشوده خواهد شد و مورد لطف خدا قرار میگیرد.
در زمان جنگ تو جبهه اصطلاحات جالبی بین بچه ها رواج داشت که بار معنایی لطیفی داشت. ما تو جبهه ها زندگی اجتماعی زیبایی داشتیم و بر خلاف کسانی که از دور دستی بر آتش دارن و جنگ رو از جنبه ویرانی ها و هدر رفتن سرمایه های اقتصادی و از بین رفتن سرمایه های انسانی میبینن جنبه رشد و تعالی انسانی و گذشت ها و اوج فداکاری در راه سرزمین و اعتقادات و خیلی جنبه های دیگش جالبه و در هیچ یک از جلوه های زندگی اجتماعی متبلور نمیشه. قصد دارم یه چند تا پست از فرهنگ و اصطلاحات جبهه رو اینجا بذارم:
موقعیت سلطانبانو: منزل، خانه، زندگی با خانواده و عیال و فرزندان، که در موقع مرخصی رفتن، اگر کسی میخواست به شهر و محل زندگیاش برود، اگر کسی میپرسید که کجا؟ مثل رفتن به سایر موقعیتهای منطقه میگفت: میروم به موقعیت سلطانبانو.
ماه قشنگ بودن: در شب بیدار بودن و ماه را در آسمان دیدن. تعبیری بود کنایهآمیز و بیشتر از باب مزاح، میگفتند: ماه دیشب قشنگ بود، و زیر چشمی به کسی که او را در حال تهجّد دیده بودند، نگاه میکردند؛ یعنی ما هم گوش شیطان کر، دیشب آره! با خدا حال و حولی کردیم و شب خوبی داشتیم. جای برادرا خالی، عجب شبی بود! حالا میفهمیم نماز شب خوانها چرا تا صبح نمیخوابند و با خدا دل میدهند و قلوه میگیرند. به اصطلاح یکدستی میزدند و پیشدستی میکردند که مبادا لو بروند و قضیه رنگ تقدس به خودش بگیرد.
لحاف تشک تکاندن: آتش ریختن دشمن، صدای آتشبار توپخانة دشمن، صدایی شبیه چوب روی فرش زدن و لحاف تشک تکاندن. کنایه از اینکه انگار دارند خانهتکانی میکنند، عجب گرد و خاکی به راه انداختهاند.
قطب نما: کسی که در اثر رفت و آمد زیاد در منطقه، جبهه را به اصطلاح مثل کف دستش میشناخت. درست مثل قطبنما که میزان و مقیاس است، برای راه گم کردهها. این چنین افرادی وجودشان در جبهه مثل قطبنما و قبلهنما بود.
فلفل نبین چه ریزه: مین ام 140 آمریکایی، یا همان مین ضد نفر سبز رنگی که با وجود جثة کوچک، انفجاری بالاتر از مین گوجهفرنگی شکل دارد. مینی که با طناب به زمین بسته میشد، تا موقع باد و باران جابهجا نشود.
خمپاره: پسوندی بود برای اسم کوچک کسانی که تیر و ترکش فراوانی در جبهه به خود دیده بودند؛ آنقدر که شاید اگر برادهها و قطعات ترکشها را (البته با کمی اغراق) در بدنش جمع میکردند، خودش میشد یک خمپاره درست و حسابی. به چنین اشخاصی هم اگر مثلاً اسمشان سعید بود، میگفتند «سعید خمپاره»
برگرفته از کتاب فرهنگ جبهه
تنبلی در علیت گرایی: ذهن آدمی ذاتا علیت گراست. همواره می کوشد که به سرمنشاء چیزها دست یابد و علتی که در پس معلول خفته است را دریابد. برای مثال در نظر بگیرید اتاقی را که انسان و یک گربه در آن هستند. ناگاه در باز می شود و توپی قل خوران وارد می شود. گربه بی درنگ بدنبال توپ می دود تا با آن بازی کند اما انسان به جای توپ به در نگاه می کند که بفهمد این توپ از کجا آمد؟
اما از نظر اسپینوزا ، در معرفت عامی ، غالبا افراد علت دقیق و واقعی حوادث را درک نمی کنند بلکه به اولین پاسخی که به ذهنشان برسد بسنده می کنند ، و این به لحاظ تنبلی ِ ذهن آدمهاست.
به نظر من یکی از مسایل پایه ای در رفتار و عملکرد ما بخصوص ایرانیان در ارایه نظر و ابراز عقیده همین است که بدون مهارت و تخصص و دانش و آگاهی در رابطه با هر موضوعی ابراز عقیده کرده و جالب اینکه نظر خود را قاطع و کارشناسی عنوان کرده و تحمل حرف مخالف را هم نداریم. این در تمام افراد جامعه اگر نگوییم هست در اکثر قریب به اتفاق مردم ما چنین است. نمی شود سئوالی از ما در حوزه سیاسی یا اقتصادی بشود و با کلمه عمیق نمی دانم مواجه شویم!! چرا؟ کتاب جالبی به قلم دکتر محمود سریع القلم به چاپ رسیده است که بسیار بسیار جالب و خواندنی است. خداییش من بعضی وقتا از اساتیدی بزرگ سئوالی می پرسم و با کلمه نمی دانم پاسخ میگیرم کیف می کنم. نه اینکه او نتواند جواب مرا بدهد نه. بلکه او شناخت به حوزه معرفتی خویش کرده و گستره دانش را فهم کرده و نسبت جایگاه دانسته های خود با سایر علوم را فهمیده و به همین دلیل زرتی به هر حوزه تخصصی ورود نمی کند. یه استاد علوم و روابط بین الملل داشتیم که در حوزه خود بسیار مسلط و خیلی تیز بود. وقتی بحث میکرد از زاویه مخصوص دیدگاه خود که کسی به آن از آن منظر نگرده بود مسئله را مطرح میکرد. و وقتی میگفت در این موضوع من بحث دارم و نظر دارم میفهمیدیم اندازه ۴ واحد!! مطلب دارد و سر هر موضوعی نمی گفت من بحث دارم!! اما هر جا که این بیان را می گفت میفهمیدیم خیلی خبرها است!! لپ مطلب و ختم کلام اینکه اینجوری خوبه آدم باشه نه اینکه یه چیزی بپرونه. یه اشکال دیگه که ما داریم اینه که بجای تشخیص درست میریم سراغ مصادیق. یعنی معیارمون بجای درست و غلط میشه مصادیق. مثلا تا میگی این طور و اونطور میگه پس چرا فلانی بهمانی! این خوب نیسن و چون مطلب زیاد شد و نمی خوام طولانی بنویسم میذارم برای بعد. زت زیاد!
«بیل گیتس»، رئیس «مایکروسافت»، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستانهای آمریکا، خطاب به دانشآموزان گفت: «در دبیرستان خیلی چیزها را به دانشآموزان نمیآموزند». او هفت اصل مهم را که دانشآموزان در دبیرستان فرا نمیگیرند، بیان کرد.
به گزارش ایسنا، اصول بیل گیتس به این شرح است:
اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.
اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار میرود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید، کار مثبتی انجام دهید!
اصل سوم: پس از فارغالتحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوقالعاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.
اصل چهارم: اگر فکر میکنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.
اصل پنجم: آشپزی در رستورانها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگهای ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود.
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما میرسد، ملالآور نبودند.
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی میکند وتا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکردهاید. نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟
وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگیاش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمیکرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمیدانستم. خیلی تسلیت میگویم.
وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمیتواند کار کند و زن و 5 بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمیتواند از پس مخارج زندگیش برآید؟
مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمیدانستم. چه گرفتاری بزرگی ...
وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینههای درمانش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمیدانستم اینهمه گرفتاری دارید ...
وکیل: خوب. حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکردهام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
پروردگارا! ببخش مرا که براى رسوا کردن دیگران تلاش کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که نمازم، وقت یافتن گمشده هاى من است.
پروردگارا! ببخش مرا که نادانى دیگران را به رُخِشان کشیدم.
پروردگارا! ببخش مرا که براى همه گردن کشیدم، به غیر از خودم.
پروردگارا! ببخش مرا که دیگران را وادار به معذرت خواهى کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که همه اش دعا کردم خدایا! مرا از شر خلق دور بدار و یک بار نگفتم: خلقت را از شر من دور دار.
پروردگارا! ببخش مرا که فکر و دلم از تو عزلت گزید و از گناه نه.
پروردگارا! ببخش مرا که هر چه با من مدارا کردى، من بر تو خیرهسرى کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که بر بىمنزلى و بىکارى و ... گریستم، بر غم فراق از تو گریه نکردم.
پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که به فکر زیبایى ظاهر و مد لباس و ... بودم، به فکر زیبایى و طهارت باطنم نبودم.
پروردگارا! ببخش مرا که بارها و بارها به دنبال جنازه این و آن رفتم و فقط با یک «اِ اِ» گفتن، از کنارش گذشتم و هنوز باورم نیست که من هم رفتنى هستم.
پروردگارا! ببخش مرا که با رفتار زشتم، دیگران را به دین بدبین کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که در مجادله با این و آن فهمیدم که حق با من نیست؛ ولى به رو نیاوردم.
پروردگارا! ببخش مرا که براى نظرات دیگران، آنگونه که حقشان بود، ارزش قائل نشدم.
پروردگارا! ببخش مرا که با پرسشهاى مشکل از استادانم، خود را در چشم دیگران بزرگ جلوه دادم و استادانم را تحقیر کردم.
پروردگارا! ببخش مرا که موقع تعریف و تمجید دیگران، باورم شد که راستى راستى کسى هستم!
پروردگارا! ببخش مرا که تاب شنیدن تعریف از دیگران را نداشتم!
پروردگارا! ببخش مرا که توان حل مشکل دیگران را داشتم؛ ولى سکوت کردم و گفتم دردسر نمى خواهم.
پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که حسرت نداشته هایم را خوردم، شاکر داشته هایم نبودم.
پروردگارا! ببخش مرا که اگر 1000 تومانم گم شد، غصه دار شدم؛ ولى نمازم قضا شد و، آن قدر غصه نخوردم.
پروردگارا! ببخش مرا که واله و شیداى مخلوقاتت شدم و خالقیتت را از یاد بردم.
پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که غصه روزى ام را خوردم، غصه آخرتم را نخوردم.
پروردگارا! ببخش مرا که مدام دروغ گفتم و توجیه کردم که دروغ مصلحتى بود.
پروردگارا! ببخش مرا که خود را به خواب زدم تا از انجام کارى که وظیفه ام بود، شانه خالى کنم.
پروردگارا! ببخش مرا که با دروغهاى مکرر خود، زشتى دروغ را در ذهن فرزندم از بین بردم.
پروردگارا! ببخش مرا که آن قدر که اهل حرف بودم، اهل عمل نبودم
هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن: اعتماد ، قول ، رابطه و قلب زیرا وقتی این ها می شکنند صدا ندارند ! ولی درد بسیاری دارند .
بعضی ها چقدر راحتند با این شکستن ها و چه راحت باهاش کنار اومدند
چقدر جالب میگه حاجی اسمعیل دولابی از گفتگوی گل با بلبل و آخرین حرف گل به بلبل: تو راست میگی عمر من چند روز بیشتر نیست اما هیچ عاشق به معشوق سخن سرد نگفت.
((نگاه کن))

اگر فکر مىکنید غمگین هستید، به اینها نگاه کنید

اگر فکر مىکنید کارتان سخت است، به این بچه نگاه کنید

اگر فکر مىکنید حقوقتان کم است، پس این دختر بچه چه بگوید؟

اگر فکر مىکنید دوستان زیادى ندارید ...

اگر فکر مىکنید درس خواندن سخت است، به این بچه نگاه کنید

هرگاه احساس کردید که دیگر باید تسلیم شوید، به این مرد فکر کنید

اگر فکر مىکنید کارتان سخت است، به این مرد نگاه کنید

اگر از سیستم حمل و نقل گله دارید، به اینها نگاه کنید

اگر فکر مىکنید جامعه با شما رفتارى ناعادلانه دارد، به این پیر زن نگاه کنید
از زندگى لذت ببرید، همانگونه که هست و همانگونه که پیش مىآید
ما از خیلىها خوشبختتریم
بسیارى چیزها در زندگى هستند که چشم شما را به خود جلب مىکنند
اما چیزهاى کمى هستند که این کار را با قلب شما مىکنند ...
دنبال آنها باشید.

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟
استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست.
همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست.واین حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی
یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام. اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه

هنگامى که نزدیک تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم: "تروى! این کامل نیست."
او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم، نگاهم کرد و گفت: "دیشب نتونستم تمومش کنم، واسه این که مامانم داره مى میره."
هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یک از بچه ها تردید نداشت که "تروى" بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند. صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند.
سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست. من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد. احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت.
سؤالى روبرویم قرار داشت: "براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم؟"
تنها فکرى که به ذهنم رسید، این بود: "دوستش داشته باش ... به او نشان بده که برایت مهم است ... با او گریه کن." انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم. اشک هایم را قورت دادم و به بچه هاى کلاس گفتم: "بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم." دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود.

پس از چند دقیقه، تروى نگاهم کرد و گفت: "انگار حالم خوبه." او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد.
هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره ی مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود.

شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم ...
یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه می کنی
مادرش به او گفت : زیرا من یک زن هستم .پسر بچه گفت: من نمی فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می کند
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می کنند
پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می کنند
بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت زمانی که زن را خلق کردم می خواستم که او موجود به خصوصی باشد بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را به دوش بکشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد
من به او یک نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد ووقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد
به او توانایی دادم که در جایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود . به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی که مریض یا پیر شده است بدون این که شکایتی بکند
به او عشقی داده ام که در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش کند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.به او این شعور را دادم که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می کند وبه او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را حل کرده و با وفاداری کامل در کنار شوهرش با قی بماند
و در آخر به او اشک هایی دادم که بریزد .این اشک ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد
خدا گفت : زیبایی یک زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست ، ودر قلب او جایی که عشق او به دیگران در آن قرار دارد
عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود "اجمل بنات عصرها" یعنی: « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید . با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .
از علامه جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی ؟!
ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف میکنند و اظهار میکنند که هر چه دارند از کراماتی است که به دنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم . خیلی مقید بودیم که ، در جشن ها و ایام سرور ، مجالس جشن بگیریم ، و ایام سوگواری را هم ، سوگواری می گرفتیم ، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم .
یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی ، که نجف آبادی بود، معدن ذوق بود . او که ، می آمد من به الکفایه ، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت .
آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (۱۰ الی ۲۱ مرداد ) که ما خرما پزان می گوییم نجف با ۲۵ و یا ۳۵ درجه خیلی گرم می شد . آن سال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های بوجود آمده بود که عربهای بومی را اذیت می کرد ما ایرانیها هم که ، اصلا خواب و استراحت نداشتیم . آن سال آنقدر گرما زیاد بود که ، اصلا قابل تحمل نبود نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود . تقریبا هم مخروبه بود . من فروردین را در آنجا بطور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم . اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود . گرما واقعا کشنده بود ، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که با دست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع !
با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع ، در بغداد و بصره و نجف، گرما ، تلفات هم گرفته بود ، ما بعد از شب نشستیم ، شربت هم درست شد ، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که ، کتابی هم نوشته بنام « شناسنامه خر » آمد. مدیر مدرسه مان ، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود ، به آقا شیخ علی گفت : آقا شب نمی گذره ، حرفی داری بگو ، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد .
عکس یک دختر بود که ، زیرش نوشته بود « اجمل بنات عصرها » « زیباترین دختر روزگار » گفت : آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم . اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر بطور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید، با کمال خوشرویی و بدون غصه ، یا اینکه جمال علی (ع) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید . کدام را انتخاب می کنید .
سوال خیلی حساب شده بود . طرف دختر حلال بود و زیارت علی (ع) هم مستحبی . گفت آقایان واقعیت را بگویید . جا نماز آب نکشید ، عجله نکنید ، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت : سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟ معلوم شد نظر آقا چیست. شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده.
کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت : آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (ع) معروف است که فرموده اند « یا حارث حمدانی من یمت یرنی » (ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند) پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (ع) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب اهل ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود.
یکی از آقایان گفت : آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت : بلی. گفت : والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار )
نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم : من یک لحظه دیدار علی (ع) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (ع) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (ع) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت : آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل ( مدیر ) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت : آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است».
جهان خلقت با اسمای حسنای الهی اداره می شود. نه انسان و نه جهان مستقیماً با ذات أقدس إله ارتباط ندارد؛ آنچه ظهور حق تعالی است به نام وجهُ الله، از راه اسمای حسنای الهی است. تجلّی وصف «جمیل» خدای سبحان در بهار طبیعی و بهشت فرا طبیعی ذات أقدس إله در دنیا در بهار به صورت «جمیل» جلوه می کند و در قیامت در بهشت به عنوان «جمیل» تجلّی دارد.
اصل خلقت برابر بیان نورانی امیرالمؤمنین (ع) تجلّی الهی است که در نهج البلاغه فرمود: اَلحَمدُ لِلّهِ المُتَجَلّی لِخَلقِهِ بِخَلقِهْ (1). این تجلّی با جمال الهی که آمیخته شد، در دنیا می شود «بهار»، و در آخرت می شود «بهشت». این بهشت و این بهار یک جمال صُوری و ظاهری است که بیانگر جمال ملکوتی خدای سبحان است. در ملکوت خدا جمالی دارد به عنوان علم، به عنوان رحمت، به عنوان رأفت و مانند آن. انسان در بهار باید یک بهشتی را به همراه خود ببرد، بهشتی بشود. برای اینکه با نشاط و با خرّمی به سر ببرد، ناچار است از کوثر مدد بگیرد تا هویت خود را بهشت کند!
بهار از باران مدد میگیرد و سرسبز و خرّم میشود، ولی انسان اگر بخواهد بهشتی بشود، از باران استمداد نمیکند؛ از کوثر مدد میگیرد. و کوثر همان معرفت خدا و محبّت خداست که جمال الهی را به همراه دارد.
تا ما بهشتی در درونمان نسازیم؛ هرگز از نشاط طرفی نمیبندیم، هرگز از بهار بهرهای نخواهیم برد. بهار دنیا و بهشت آخرت وقتی به حال انسان نافع است که او مظهر جمال الهی باشد. وقتی مظهر جمال الهی میشود که اهل حکمت باشد؛ زیرا وجود مبارک پیغمبر (ص) در آن احادیث نورانی که فرمود: أنَا مَدینَهُ العِلمِ وَ أنتَ یا عَلِیُّ بابُها (2)، سخن نورانی دیگری هم دارد و او این است: أنَا مَدینَهُ الحِکمَه وَ هِیَ الجَنَّه وَ أنتَ یا عَلِیُّ بابُها (3). فرمود: من شهر حکمتم، و این حکمت بهشت است و تو یا علی درِ این حکمتی! بنابراین این بهشت ظاهری که جَنّاتٌ تَجرِی مِنْ تَحتِهَا الأنهارْ (4)و این بهار صُوری که خرّمی نظام آفرینش او را همراهی میکند؛ اینها محصول یک بهشت ملکوتیاند و بهار ملکوتی، آنها تحصیلی است که ما باید فراهم بکنیم. اگر اهل حکمت بودیم، اگر اهل معرفت بودیم، اگر اهل محبّت بودیم، در درون ما بهشت تجلّی دارد، در درون ما همیشه خرّمی حضور دارد؛ زیرا حکمت و معرفت بهشت است.
بیان نورانی وجود مبارک امام رضا (ع) در این فصل بیش از فصل های دیگر تجلّی دارد. بیان نورانی امام رضا (ع) این است که: تَزاوَرُوا، فَإنَّ فِی زِیارَتِکُمْ اِحیاءً لِأحادیثِنَا (5). به دیدار یکدیگر بروید و در دیدار یکدیگر معارف دینی را، اخلاق اسلامی را، حقوق مشترک را، حقوق فرزند و پدر و مادر را، حقوق همسایه را، حقوق دولت و ملّت را، حقوق مجاوران داخل و خارج را مطرح کنید که جامعه؛ جامعه عقل باشد، جامعه عاطفه باشد. عطوفتش در کنار معرفت باشد، و معرفتش سایه افکن مهربانی و عطوفت.
وجود مبارک امام رضا فرمود: تَزاوَرُوا؛ به زیارت یکدیگر بروید. فَإنَّ فِی زِیارَتِکُمْ اِحیاءً لِأحادیثِنَا؛ وقتی که به دیدار یکدیگر رفتید، به گفتن و خندیدن و خنداندن وقت صرف نکنید، با طنز عمر نگذرانید! طنز و گفتن و خندیدن و خنداندن در حد ضرورت است که خستگی را رفع کند؛ عمر بیان آن نیست! فرمود: قسمت مهم محفل دید و بازدیدتان با ذکر سخنان اهل بیت(ع) باشد.
دلیلی که امام رضا(ع) ذکر می کند، این است که سخنان نورانی اهل بیت(ع) در شما عاطفه ایجاد میکند، وحدت میآفریند، متحد می کند، کینه را بر میدارد. وقتی کینه زدائی شد، اختلاف رخت بر بست؛ یک بهشت موعودی را شما موجود کردید! در سوره مبارکه حشر آنچه که بهشتی ها دارند، به عنوان نیایش مردان الهی در دنیا مطرح است (6)؛ مردان بهشتی بدون کینه زندگی می کنند. در بهشت هیچ اختلافی، هیچ نزاعی، هیچ اختلاف قرائتی، هیچ اختلاف برداشتی، هیچ تشتّتی راه ندارد؛ وَ نَزَعنَا مَا فِی قُلُوبِهِمْ مِنْ غِلْ (7). هیچ خیانتی، هیچ کینهای، هیچ عداوتی، هیچ بَغضائی در دلهای مردان بهشتی نیست؛ این برای بهشت.
در سوره مبارکه حشر مؤمنان الهی از ذات أقدس إله چنین خلق و خوئی را می طلبند: خدایا ! کینه هیچ برادر مسلمانی را در دل ما قرار نده! این دعای مردان مؤمن در دنیا در حقیقت یک بهشت موعودی است برای آنها نسبت به آنچه را خدای سبحان در اوصاف بهشتیان ذکر کرد. وجود مبارک امام رضا(ع) فرمود: محفل دید و بازدید شما این اختلاف ها را بر میدارد، زیرا احادیث ما و سخنان ما در آن محافل مطرح میشود. و سخنان ما در شما عاطفه ایجاد میکند، مهر و مهربانی میآفریند؛ وَ اَحادِیثُنا تَعطِفُ بَعضَکُمْ عَلی بَعضْ. وقتی عاطفه آمد، آن کینهها رخت بر میبندد؛ جامعه را عاطفه اداره میکند.
این سخن را همه ما شنیدهایم که میگویند: سنگ روی سنگ بند نمیشود... الآن این برجهای بزرگ و ستَبری که میسازند؛ گرچه بخش وسیعی از آنها آهن و سیمان و سنگ است، امّا آنچه که سنگ ها را به هم مرتبط می کند همان مَلات نرم است. اگر مَلات نرم نباشد، سنگ روی سنگ بند نمیآید! عاطفه یک مَلات نرم است که اعضای خانواده را به هم مرتبط میکند، خانواده های یک محلّه را به هم مرتبط می کند، افراد یک محلّه را در یک شهر به هم مرتبط می کند، اهالی شهرها را در یک کشور به هم مرتبط می کند؛ آن وحدت «محلّی»، «منطقهای» و «بین المللی» را تأمین میکند. بنابراین از یک نظر بهار میتواند یک بهشتی برای ما بیاورد، چه اینکه بهشت میتواند به صورت بهار تجلّی کند و همه اینها جلوه های جمال الهیاند و اگر جامعهای مظهر جمال الهی شد؛ هم از بهار بهره کافی میبرد، هم خودش بهشت می شود و بهشت میسازد.
گزیدهای از پیام گفتاری آیت الله العظمی جوادی آملی اسفند87.
شهید محبت سر و صدایی ندارد. کسی شمشیری نمی بیند٬صدای شمشیری نمی شنود. انسان را خیلی مخفی شهید می کند.آن چنان می کشد که صدایی در نمی آید. خون هم ندارد.عزیز من به میدان بیا و قشنگ معامله کن.مردانه و جوانمردانه بیا. کمر ها را محکم ببندید٬جوانمرد باشید! روز قیامت سرفراز باشید. آدم٬دم شمشیر عزیز است.با جرات و قشنگ به میدان می رود.اگر جای بدی بود ـ مثل جهنم ـ با اکراه می رفت.از زیر بار آن در می رفت. در مورد جهنم هر چه می توانی از زیر بارش در رو.حتی در کسب که امر معاش مربوط به آن است.چون یک طرف آن خطرناک است و از جهنم سر در می آورد.می گوید:صبح دیر به طرف کسب دنیا برو.جز اموری که مربوط به حوایج روز مره مردم است٬مثل نان و غذای مردم٬که باید به خاطر آن زود به سوی کسب رفت.
این حسابش عقلایی است.اگر زود می روی بگو:می روم هم تفریح کنم و هم تماشا؛و نانی بپزم تا مردم بخورند.مخلوط کن؛برای دنیا صرف زود به دنبال کسب نروید. فرمودند: در امر دنیا طوری کار کم که گویا همیشه زنده ای و در امر آخرت طوری کار کن که گویا امشب می میری
بلبلانرا آرزویی جز گل و گلزار نیست
عاشقانرا لذتی جز لذت دلدار نیست
از سروش غیب دوشم آمد اندر گوش هوش
طالب حق را بغیر از دلبر و دل کار نیست
پرزنان پروانه بی پروا سرودی گرد شمع
عشق را باکی ز خاک و آب و باد و نار نیست
ار نگویی ترک خود ای خود پرست خیره سر
تا ابد در آستان قدسیانت بار نیست
نیست قرب و بعد جز از نسبت بین دو شی
ور نباشد جز یکی خود جای این گفتار نیست
سورت قدر نبی گوید که این دار وجود
هیچگه خالی ز فیض حجت دادار نیست
دل بباید خانه جانانه باشد جان من
ورنه یادش صرف حرف ذکر و استغفار نیست
جان بباید تا شود مرآة اسما و صفات
پارسایی در عبا و سجه و دستار نیست
نغز گفتاری شنیدم روزی از فرزانه ای
عاشق ار در شب نشد دیوانه مست یار نیست
از زبان دوست گوید آملی اسرار چند
لیک هر دل قابل فهمیدن اسرار نیست